سفارش تبلیغ
صبا
مدیر وبلاگ
 
بی قرار
اینجا جایی است برای دلتنگی هایم بیقراری های عاشقانه ،دلنوشته های فراق و واگویه های غریبی اینجا جایی است که شاید میهمان بغض ها و گریه هایم باشد شاید محملی برای اشک هایی باشد که از جنس نیاز است در هر حال می نویسم شاید حرفهایم را که با بغض گلویم واشک های دلتنگی همراه است "او"بشنود شاید،شاید او که اشک را افرید تا سرزمین فراق آتش نگیرد
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 12
بازدید دیروز : 8
کل بازدید : 113703
کل یادداشتها ها : 52
خبر مایه

موسیقی


 سید پابرهنه
می رود سوار موتور حاج همت می شود که مرا اسیرخودش کند، که مرا بفرستد به روزهای اول زندگی اش،

درسال 1355، درکوچه پس کوچه های رفسنجان تا صدای نوزادی را بشنوم که پدر و مادرش، سیدجلال میر افضلی و بی بی فاطمه، هردوسید، کنارگوشش اذان بخوانند

 به اسم صداش کنند: حمیدرضا و به شناسنامه غلامرضا بشناسندش.

 باید بروم بایستم کنارش تا بزرگ شدنش را ببینم ومرد شدنش را و درس خواندنش را. خودش می گفته معلمم و من به پرس وجو می فهمم که فوق دیپلم مکانیک بوده. از انبوه مه خاطراتش صورتی را می بینم شبیه او، برادرش، سیدرضا، که تیرهای سوزان روزهای انقلاب به اوج می بردش و آسید حمید را هم به اوج می خواند.

آنقدر لباسش کهنه شده بود که جا برای وصله کردن نداشت اما اصرارداشت طوری وصله شود که مشخص نباشد. بازهمان لباس را پوشید مثل همیشه تمییز، مرتب، موهای شانه زده و بوی عطر می داد.
از هرکی می پرسم می گوید حمید رفته، رفته پا به پای بقیه، به جنگ، با پای برهنه. هیچ کس او را با کفش ندیده. گوش گوشک صداش می زدند سید پابرهنه، می گه این سرزمین، این خاک قداست داره، خون شهید ریخته شده....

حتی آن روز، 22اسفند62، درجزیره مجنون که سوار موتور حاج همت می شود و هردو می روند به سوی سرنوشتی به شیرینی عسل، پاهای سید، برهنه بود...
جدی، مصمم، باصلابت، اما با آن قد بلند و صورت پرجذبه و شال مشکی اش من یکی راکه خیلی می خنداند،

 روزهای آخر بود که در گرماگرم آتش خیبر، تو سنگر زین الدین دیدمش، یک بگو و بخندی راه انداخته بود که انگار نه انگار جنگ به اوج خودش رسیده،

همت و بچه هاش رفته بودند سمت چپ جزیره جنوبی مجنون مستقرشده بودند نیرو کم بود

 همت آمد پیش بچه های لشکرثارالله، پیش حاج قاسم (سلیمانی)، قرارشد یک گروهان یا کمتر از همین لشکر، مأمور شوند آنجا، که هم همت باشد، هم بچه های لشکر27 بروند برای بازسازی، این مإموریت سپرده شد به سید که برود خط را پس بگیرد.

 مقر فرماندهی لشکر ثارالله وسط جزیره مجنون بود، آتش زیادی ریخته می شد روی سنگری که ما بودیم، همت و سید هم آمدند داخل سنگر و حرف هاشان رازدند، بعد رفتند سوار موتور شدند، من با حسرت سید را نگاه کردم،...


  
رفتم بهش گفتم: بگذار من با حاجی برم. لبخند زد وگفت: پس من؟ گفتم تو با موتور من بیا! تبسمی کرد وگفت: قبول. از موتورآمد پائین. رفتم سوارشدم. دستم را مثل سید گذاشتم روی شانه حاجی، یادم نیست چی بهم گفت یا من چی بش گفتم یادم هست موتور راگذاشت تو دنده و می خواست راه بیفته که حاج قاسم صدام زد گفت برم پیشش کارم داره کارش را که گفت، برگشتنی دیدم سید رفته نشسته ترک موتورهمت، آتش آنقدر سنگین بود و وقت آنقدرکم که نمی شد گلایه کرد. در راه خودم را اینطور گول می زدم که لابد سید فکر کرده من کارم زیاد طول می کشه و رفته خودش سوار شده. حاجی همش می گفت: "یک ثانیه هم برای من یک ثانیه است ازطلا هم طلاتر." بعدها یعنی حالا درک می کنم که اینها همه پیچیدگی سرنوشتی است که من نیاید در آن رقم می خوردم. سهم من از این رفتن، فقط لحظه ای کنار همت نشستن بوده و دیدن تند رفتن آنها و بعد رفتن آنها....

  




طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ